دوست همان بِه که بلاکش بُوَد

عود همان بِه که در آتش بُوَد

جامِ جفا باشد دشوارخوار

چون ز کفِ دوست بود خوش بُوَد

زهر بنوش از قدحی کان قدح

از کرم و لطف مُنَقَّش بُوَد

عشق خلیل است، درآ در میان

غم مخور ار زیرِ تو آتش بُوَد

در خم چوگانش یکی گوی شو

تا که فلک زیرِ تو مفرش بُوَد

رقص‌کنان گوی اگر چه ز زخم

در غم و در کوب و کشاکش بُوَد

سابقِ میدان بُوَد او لاجَرَم

قبله‌ی هر فارسِ مه وش بُوَد

«شمس تبریزی»